اندیشه های یک مرد

اندیشه های نیک یک مرد ایرانی

و انسان توجيه را آفريد ... !

ماجرا از آنجا آغاز شد كه همزمان با خلقت انسان ، توجيه نيز آفريده شد و انسان زندگي خود را بر پايه‌ي آن استوار كرد و در دادگاه وجدان خويش ، بارها و بارها خود را به وسيله آن تبرئه كرد ! اما به راستي ؛ حقيقت واژه‌ي گمشده‌ي سرزمين توجيه است كه رنگي بي معنا به خود گرفته است. و صداقتي كه تحت تاثير همين توجيه ها ، براي خودمون هم جايگاهش رو از دست داده است .
كاش با خودمون صادق باشيم و به اين سئوال پاسخ بديم كه چقدر به درستي كارها و رفتارهايي كه انجام مي ديم ، اطمينان داريم و چقدر از اون ها رو با گول زدن خودمون انجام مي ديم ؟
عجيبه خيلي از كارها رو با وجودي كه مي دونيم مسير رو اشتباه مي ريم انجام مي ديم و با اصرار راه رو ادامه ! و به راحتي واقعيت ها و مسير غلط خودمون رو ادامه مي ديم . يه جورايي ياد گرفتيم هر كاري رو چه خوب و چه بد انجام مي ديم ، براش دليل تراشي كنيم ، دليل هايي كه رابطه اي با اصل موضوع كار ما ندارن اما با اون ها خودمون رو گول مي زنيم و اشتباهات و نواقص كارمون رو نمي پذيرم . بازيگر بازي توجيه شديم و احساس خوب راحتي وجدانمون بعد از توجيه كارهاي غلط ، اجازه نمي ده كه اين ميدان رو ترك كنيم.
با يك نگاه خودمون رو توجيه مي كنيم كه عاشق شديم و نياز به محبت رو بهانه اي براي درستي نظريه خودمون مي كنيم ، جايي كه مي ريم كارمون گير مي كنه ، رشوه مي ديم و توجيه مي كنيم كه همه جا همينطوره و يا اينكه رشوه ديگه عادي شده ! پشت سر هم غيبت مي كنيم و مي گيم مگه دروغ گفتيم ! يا رودررو شم مي گيم اما تو روش به روي خودمون هم نمي ياريم ! دروغ هامون رو با مصلحتي بودن توجيه مي كنيم ، تقلب هامون رو با ناچاري ! نامردي مي كنيم و مي گيم روزگاري بدي شده ! به ديگران كمك نمي كنيم ، مي گيم كي هر كس به فكر خودشه ! بي حجاب مي شيم و مي گيم مد شده ، هوس بازي مي كنيم و مي گيم مگه ما دل نداريم! كارهاي خلاف ديگه رو با خوبي خودمون توجيه مي كنيم ، كار نكردن در اداره رو با كم بودن حقوق و اصلاً هم مهم نيست كه همين كم كاري هاست كه كار رو به اينجا رسونده !
با احساسات ديگران بازي مي كنيم و مي گيم خودش خواسته ! رياكاري مي كنيم مي گيم جامعه ما رو اينطوري مي خواد ، اعمال ديني مون رو انجام مي ديم و مي گيم ما كه خدا رو قبول داريم ديگه اينا واسه چي ! برق و گاز اضافي مصرف مي كنيم و مي گيم پوشو مي ديم ! حق ديگران رو مي خوريم و مي گيم خوب بقيه هم حق ما رو خوردن ، داشنگاه نمي ريم و مي گيم اونا كه رفتن چي شدن و هزار مثال و اتفاق جورواجور ديگه كه هر روز در زندگي ما اتفاق مي افته و به راحتي توجيه مي كنيم و از كنارش رد مي شيم ! و همين ها فاصلمون رو از انسانيت واقعي بيشتر كنن .
امروز ما با راحت طلبي هامون توجيه ررو قرين لحظه هامون كرديم و با دوري از واقعيت ها سعي داريم وجدانمون رو آروم كنيم . كاش يخورده به خودمون بيايم و با پذيرش اشتباهات و براي پيشرفت و ترقي خودمون پرونده توجيه رو براي هميشه ببنديم و فرصت اصلاح شدن اشتباهاتمون رو از دست نديم و از تكرار اين جمله جلوگيري كنيم :
و انسان توجيه را آفريد ... !

   + محمد نیک اندیش ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٦
    پيام هاي ديگران ()

براي زندگي كردن هم وقت نداريم!

براي ديدن كليك كنيد هر روز اين جمله تكراري رو تكرار مي كنيم كه وقت ندارم ! جالبه آدم هاي ماشيني شديم كه صبح تا شب كار مي كنيم ، بدون داشتن وقت آزاد ! اما اين وقت هاي ما چطوري پر مي شه كه نداريم ؟ شايد مقصر ما هستيم كه تا حالا ننشستيم يك گوشه و يكم فكر نكرديم . ننشستيم و درست و حسابي بر لب جوي گذر عمر نديديم ! و همش سعي كرديم با تمام توان شنا كنيم و با خسته كردن خودمون زندگي رو بگذرونيم. با ديدن زيبايي هاي كنار جوي با حسرت گذشتيم كه اي كاش وقت داشتيم !
چه چيزي عوض شده ؟ ماهايي كه نه وقت درس خواندن ، نه كتاب خواندن ، نه نوشتن ، نه فكر كردن و وقت خيلي چيزهاي ديگه رو نداريم ، عمر خودمون رو چطوري مي گذرونيم . ماهايي كه سرانه‌ي مطالعمون فقط چند دقيقه هست و نه كتابي نوشتيم ، نه به جايي رسيديم و نه درست و حسابي زندگي مي كنيم . لحظه ها ، ساعت ها ، روزها و سال هاي زيباي عمرمون رو بدون بهره درست مي گذرونيم ، پس وقت چي رو داريم ؟ اصلاً شايد بي حوصله و راحت طلب شديم ؟
امروزه پراكندگي هاي ذهن هاي آشفته ما باعث شده تا نتونيم مسير مشخص براي خودمون تعيين كنيم و با اين پراكندگي ها خودمون رو از بسياري چيزها محروم كرديم ، تا گاهي درچيزهايي غرق شديم كه مجال تنفس در هواي سالم رو از ما گرفته .
همه با هم حسرت اين روزها و لحظه هاي پرشتاب رو مي خوريم و هيچ تلاشي براي بهره‌ي بهتر از لحظه هامون نمي كنيم . هميشه كار داريم ، كارهايي ريز و درشت ، بدون اولويت بندي ! همين كارهاي ساده وقت هاي بدون بازگشت ما رو به خودشون اختصاص مي دن. يكم فكر كنيم چر به اينجا رسيديم ؟
كاش يكم از اين وقت ها رو صرف تجديد نظري درست و حسابي براي زندگي تكراري و روزمره خودمون بكنيم . تا اگر به جايي قرار نيست برسيم ، بتونيم از لحظه هايي كه بدون تكرار در حال عبورن ، لذت بيشتري ببريم .
امروزي كه فرداي ديروزهاي ما بوده و چقدر ازش غافليم . امروزهايي كه ديروزها و خاطرات فرداهاي ماست . و چرا كاري كنيم به خاطر زندگي نكردن خودمون رو سرزنش كنيم !
چرا امروز خودمون رو دستگير نكنيم و به خاطر لذت نبردن از عمرمون بازپرسي نكنيم ؟ تا از تجربه‌ي توقف و حركت عاقلانه ، گذشته‌ي زيبايي براي فرداي خود بسازيم .
بايد شروع كنيم و تمام برنامه هايي كه دوست داريم را همين امروز در برنامه خود بگذاريم و مطمئناً هم به اندازه تمام آنها وقت خواهيم داشت . برنامه هايي كه از ما انسان ديگري مي سازه!
فقط كافيه توي ذهنمون واژه وقت نداريم رو لاك بگيريم و براي هر كاري يا پيشنهاد جديد و مفيدي واژه " در برنامه خود حتماً قرار مي دهم " رو جايگزين كنيم .
اگر اين كار رو نكنيم مطمئن باشيد به جايي مي رسيم كه حتي براي زندگي كردن هم وقت نداريم !

   + محمد نیک اندیش ; ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٤
    پيام هاي ديگران ()

خواهی شوی رسوا ، همرنگ جماعت شو !

چقدر شبيه به هم شده ايم و چقدر دور ازهم. توي تقليد از خيلي كارها از هم سبقت مي گيريم اما دل هامون روز به روز از هم دور و دور تر مي‌شه . در پي رسيدن به كجا هستيم ، سئوال مجهول ذهن ماست ! هميشه از بچگي ، بيخ گوشمون خوندن « خواهي نشوي رسوا ، همرنگ جماعت شو » . اما تا حالا فكر كرديم ، كي اين جماعت رو مي سازه ؟ آخه اين جماعت هم از جايي مثل من و تو شروع شده. چرا اصلاً ما شروع كننده‌ي جماعتي نباشيم ؟ آيا همين كه از اول تا آخر عمر، همش به فكر همرنگ شدن باشيم ، رسوا نمي شيم ؟ و با اين روند مي خواهيم به كجا برسيم ؟
اين سئوال ها و خيلي سئوال هاي اساسي ديگه رو يا از خودمون نمي پرسيم و يا اگر هم پرسيديم بي اهميت از پاسخ دادن به جوابش طفره رفتيم و فقط دنبال تقليد از اين و اون هستيم . نمونه خيلي ملموسش تقليد از مدهاي رايجه ، مدهايي كه گاهي قيافه‌ي ما رو از حالت آدمي زادي خارج مي كنه و گاهي هم به ما رنگ تحجر مي‌ده ؛ فقط به اين دليل كه اين و اون مي كن براي به روز بود بايد فلان مدل باشيم و يا براي خوب بودن بايد اون تيپي باشيم ! چرا سعي نمي كنيم اونطوري باشيم كه خودمون تشخيص مي ديم .
نمي خوام به كسي يا گروهي برچسب بزنم ، يا مدهاي جديد رو زير سئوال ببرم ؛ نه ؛ مي خوام بگم براي ب.دن خودمون فكر كنيم كه دوست داريم چه طوري باشيم . از زندگي چه انتظاراتي داريم ، مي خواهيم به كجا برسيم . سليقه خودمون چي هست . چطوري راحت هستيم . از چه چيزهايي تنفر داريم و در يك كلام خودمون كي هستيم و همون باشيم . به جاي اينكه براي هويت دادن به خودمون دنبال رو ديگران و جماعت اطراف باشيم ، خودمون با انديشه هاي خودمون هويتمون رو بسازيم .
خيلي وقت ها از بس به ديگران نگاه مي كنيم و مي خواهيم مثل اون ها باشيم ، خيلي چيزهاي با ارزشي رو كه به ما تعلق داره رو هم از دست مي ديم و در خودمون گم مي شيم و اين هم رنگ بودن ما را پوچ و تهي مي كنه . در جامعه اي كه صداقت در اون مسخره ، رياكاري به معني زرنگي ، دروغ عادت روزانه ، عيبت نقل و گرمي مجالس ، حرف هاي ركيك و زشت شوخي هاي بامزه ! ، بي هويت بودن نشانه‌ي روشنفكر بودن و ... هرنگ بودن چيزي جز رسواييه ؟
گفته مي شه جمع اشتباه نمي كنه ! اصطلاحات قلمبه اي چون خرد جمعي ! اما همين جمع بارها و بارها اشتباه كرده . به راحتي با تظاهر گول خورده با شعار اسير احساسات شده ، در برابر ظلم سكوت كرده و درگير روزمرگي هاي زندگي بوده تا كلاهشون رو باد نبره ! و در نهايت در بي تفاوتي به هيچي رسيده ؛ پس چرا ما بايد همرنگ همچين جماعتي باشيم ؟
چرا به راحتي جبر جامعه رو بپذيريم. اگر اهل تفكر و تعقل باشيم و به دور از تعصب و جبهه گيري ، صفحات تاريخ رو ورق بزنيم . مي بينيم كه همين جمع چه خيانت هايي كه نادانسته به خودش نكرده! درسته كه من و تو جمع رو مي سازيم و با ما غريبه نيست . اما جمعي كه بدون پايه هاي فكري ، فقط در اون نقش خشت رو بازي كنيم ، نمي تونه جايگاه ما باشه و ما رو به رشد و تعالي نمي رسونه . بلكه از ما فرصت بودن رو هم مي گيره . صفحات تاريخ گواه اينه كه آدم هايي كه تحول آفرين بودن و ماندگار شدن، خودشون رو به رنگ جماعت در نياوردن. سعي كردن در ميان جماعت خودشون باشن و براي فرار از رسوايي زمانه ، رسواي تاريخ نشدن .
شتاب زندگي روزمره اين فرصت رو از ما گرفته كه با آرامش به خودمون و كارهايي كه انجام مي ديم فكر كنيم . بهتره تلاش بشه به جاي سياه لشكر بودن در فيلم هاي تكراري جماعت ، نقش اول يك زندگي باشيم كه خودمون كارگردان اون هستيم . از شخصيت خاصي نمي خوام اسم ببرم ، فقط كاقيه توي ذهنتون شخصيت هاي مهمي كه مي شناسيد رو مرور كنيد و يقين پيدا كنيد ؛ براي جلوگيري از رسوايي واقعي ، راهي جز اين نداريد كه همرنگ جماعت نشيم . و نون اين جمله معروف رو از « نشوي » پاك كنيم و بعد از تفكر به بودن خودمون ، براي ديگران زمزمه كنيم : « خواهي شوي رسوا ، همرنگ جماعت شو» !

   + محمد نیک اندیش ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢
    پيام هاي ديگران ()

هوا بس ناجوانمردانه سرد است!

هواشناسي موظف شده وضعيت هواي بيرون رو اعلام كنه تا از اوضاع اون با خبر باشيم؛ اما تا حالا تلاش كرديم تا هواي دلمون رو هم به خودمون اعلام كنيم و واسه وضعيتش يك فكري كنيم ؟
هوا بس ناجوانردانه سرده و دلهامون توي این سرما ، يخ زده ، گم شديم و از سردي هوا ، قلبهامون از حركت ايستاده. آخه به سادگي گرماي انسانيت رو با لذت هاي سرد مبادله مي كنيم و هوا رو هر لحظه سرد و سردتر !
واژه ها در كشاكش لحظه هاي بدون ترديد با معنايي خودشون رو تاب نمي يارن و بي هويت مي شن و فقط واسه دكور سطرهاي كتاب و لذت ها و هيجان هاي چند دقيقه اي كاربرد پيدا مي كنن.
هوا بس ناجوانمردانه سرده و عجيب كه هيچكس ، سردش نيست ، بجز اونايي كه بر خاكستر ارزشهاي فراموش شده نگاه مي كنن ، مفاهيمي كه روز به روز بي رنگ تر مي شن ؛ گذشت ، عدالت ، مروت ، عفت ، صداقت ، حرمت و انسانيت ، واژه هاي خنده دار و لوس دوران ما شدن ، واسه پر كردن وقت آدم هاي بي درد كه دردها رو به تمسخر بگيرن و ما هم كه سرمون رو زير برف كرديم ، به جاي ناليدن خندمون مي گيره و عجب اين خنده ها صحنة تلخ و زجر آوري رو ترسيم كرده.
از بس توخالي و بي رمق شديم تلاشي براي گرم كردن نمي كنيم ، مثل اينكه وسط يخبندان باشيم و دست و پا در حال يخ زدن و بدونيم راه نجات كجاست ، اما بي حركت بمونيم تا از بين بريم . سردي هوا رگ هاي غيرتمون رو منجمد كرده و بي هدف و انگيزه مسافر جاده زندگي شديم .
با اين حال درسته ناجوانمردانگي ها ، هوا رو سرد و سردتر مي كنن ، اما هنوز هم كسايي هستن كه گرمي مرامشون ، يخ دل ها رو آب مي كنه.
هوا بس ناجوانمردانه سرده و خودمون ندونسته و به خيال زرنگي اون رو سرد و سردتر مي كنيم ؛ مهندس هايي كه به راحتي از كيفيت كار( واسه رونق جيبشون) مي زنن و نمي دونن كه سردي عملشون گريبانگير خودشون مي شه ، كارمندايي كه كار مردم رو راه نمي ندازن و خودشون توي اداره ديگه گير مي يان ، مغازه دارهايي كه گرون مي فروشن و از مشتري هاشون رو از دست داده و ورشكست مي شن . نزول خورهايي كه از نفرين مردم جون مرگ مي شن و لذت پول هاي حروم به دلشون مي مونه ، مديراني كه بيت المال رو مال البيت مي كنن و بچه هاشون تو زرد از آب در مي يان ، اساتيدي كه از درس دادن كامل به دانشجوها طفره مي رن و در جا مي زنن ، جونايي كه محيط اينترنت رو واسه لذت هاي پوچ آلوده مي كنن و خواهر و برادر خودشون توش آسيب مي بينن ، آدم هايي كه به خاطر حفظ قدرت دست به هر كاري مي زنن اما در نهايت منفور مردم مي شن و با بي آبرويي كنار زده مي شن ، ورزشكارايي كه دوپينگ مي كنن و محروم مي شن و هزاران مورد ديگه كه هر روز دور و برومون مي بينيم و باعث سردي بيشتر هوا مي شن ؛ هم خودشون يخ مي زنن و هم شرايط رو براي مردي و انسان بودن سخت تر ! متاسفانه اگر يه لحظه دقيق نگاه كنيم مي بينيم كه اين دور باطل داره همه چيزمون رو ازمون مي گيره و كاش نگذاريم ، سردي هوا رمق و انگيزه گذشتن از اين سرما رو در وجودمون از بين ببره و به راختي تسليم ناجوانمرديش نشيم .
هوا بس ناجوانمردانه سرده ، اما تلاش كنيم ما جوانمرد باشيم و بگرديم دور و برمون رواز اين تيپ آدمها جمع كنيم و ته ته هاي وجودون يك جايي گروم به اسم وجدان بگذاريم تا گوهر وجودمون از سرماي نامردي روزگار يخ نزنه.

   + محمد نیک اندیش ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

تو کلاه خودتو بگير باد نبره !

چقدر بده كه عادت كرديم به جاي نگاه كردن به خودمون ، ديگران رو ببينيم و هر روزمون رو با ايراد گرفتن از اين و اون به پايان مي رسونيم . تا حالا زياد به اين موضوع فكر نكرديم ، چون از بس سرگرم زندگي هاي ديگران هستيم ، كمتر شده به خودمون هم سري بزنيم كه اصلا كي هستيم ، چي كارا مي كنيم ، آيا مايي كه واسه ديگران ، ديگران هستيم از نظر اونها ايرادي نداريم ؟
توي خيابون كه رد مي شيم از عابرا ايراد مي گيريم ، با دوستان كه بيرون مي ريم ، اين  و اون رو مسخره مي كنيم ، پشت سر فاميل حرف در مي ياريم ، به تيپ  و قيافه ديگران مي خنديم ، تازه اونم مواردي كه ما خا انجامشون مي ديم !
يادمون رفته هر آدمي خصوصيات ،توانايي ها و علايق خاص خودش رو داره و ايراد گرفتن از ديگران هنري نيست كه به اون بنازيم ، بلكه هنر اينه كه هر كسي رو همونطوري كه هست بپذيريم. اتفاقاً همين توجه زيادي به ديگران فرصت دقيق شدن در خودمون رو از ما گرفته ، شايد دليلش اين باشه كه با خودمون صادق نبوديم .
بارها به ساده ترين مسائل ديگران خنديديم در حالي كه در اون زمينه و چيزهاي ديگه ، چند پله عقب تر بوديم. در مقام قضاوت هميشه بقيه يه ايرادي از نظر ما دارن ، حتتي از زياد خوب بودن ديگران هم ايراد گرفتيم . مثلا به خوب درس خوندن ، بچه خرخون مي گيم يا به آدمهايي كه دنبال خلاف نبودن با تمسخر بچه مثبت مي گيم . جالب اينه گاهي عيناً كارهايي كه ديگران رو مسخره كرديم ، انجام داديم ، اما چون ديگران نبوديم ، به خودمون اشكال نگرفتيم .
بهتر نيست به جاي اين همه توجه زيادي به ديگران و سعي در ارشاد و راهنمايي اونها يكم هم به خودمون فكر كنيم و به جاي نقدهاي غير منصفانه اونها ، خودمون رو نقد منصفانه كنيم .
بارها شده به خاطر همين فرهنگ ايرادهاي نا به جا و فضولي توي زندگي هاي ديگران ، خيلي چيزهاي زيبا رو صورت زشتي داديم و خودمون رو از استفاده از اونها محروم كرديم ، باعث خييلي از سوء ضن ها شديم ، به بي اعتمادي دامن زديم و خلاصه بازنده واقعي اين بازي ما بوديم.
اما خوبي اين بازي ، برخلاف موارد ديگه اي كه مطرح كردم اين يكي مي شه راحت تر بهش پايان داد ، پس سعي كنيم هر چه زودتر صوت پايانش رو بزنيم و كلاه خودمون رو بگيريم كه باد نبره !

   + محمد نیک اندیش ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢
    پيام هاي ديگران ()

كاشكي يكي ما رو از خواب بيدار كنه !

قصه خيلي سادس ! هر روز صبح كه از خواب پا مي شيم  . تصورمون اينه كه واقعاً بيدار شديم ، اما اگر خوب دقت كنيم ، مي بينيم كه خبري از بيداري نيست . تازه اول به خواب رفتنمونه . اول اينكه چشمهامون رو به روي واقعيت ها ببنديم.

سالهاست ياد گرفتيم ، بيداري فقط مال قهرمانهاي توي قصه هاست ، حق  و عدالت فقط يك آرمانه ، كلماتي قشنگ واسه سخنراني ها كه با بلند گفتنشون ، چرت مستمعين رو پاره كنيم  و بهانه اي براي نوشتن مقاله هاي تكراري و تو خالي !
چنان توي روزمرگي غرق شديم كه يادمون مي ره حتي يك گام واسه آرمانها و هدف هامون برداريم ، تازه اگر چيزي به اين اسم واسمون مونده باشه.
بياين با خودمون صادق باشيم.
در طول روز چند بار خودمون رو به خواب مي زنيم و واقعيت ها رو ناديده مي گيريم وقصه زندگيمون رو تبديل به خواب غفلتي طولاني كرديم كه زحمت بيدار شدن از اون رو هيچ وقت نمي خواهيم به خودمون بديم.
تا حالا فكر كرديد كه چطور شد ياد گرفتيم ساده از كنار مسائل مهم بگذريم و بي خيال باشيم ؟
عجيبه شديم بازيگر روياهاي شيرين ديگران ، اونطوري زندگي مي كنيم كه تو نمايشنامه هاي بي محتوا از ما خواسته مي شه و خودمون هيچ ديالوگي براي گفتن نداريم .
كاش يكي پيدا بشه و به ما يه تكوني بده يكم ، شايد يكم به خودمون بياييم.
آيا زندگي فقط اينه كه هر روز،  واسه شب كردنش حاضر باشيم هر كاري بكنيم ، بدون اينكه دنبال چيز مهم تري جز سير كردن شكم خودمون باشيم ، اونم به اين خاطر كه جبر جامعه از ما اينطور خواسته ! چون بقيه مشغول اين زندگي خواب آلودن . تا كي به خودمون دروغ مي خواهيم بگيم ؟ تا كي صداقت رو مسخره كنيم و با زندگي پر از ريا عشق كنيم ؟
كاش يكي پيدا شه و ما رو از خواب غفلت بيدار كنه ، با يك سطل آب معرفت و با يه تكون صداقت .
خواب زمستوني ما اينقدر سنگين شده كه هيچ صدايي روي ما اثر نداره ، دور و برمونم اونقدر هوا سرده كه هر وقت مي يايم يكم عوض بشيم ، زود سرد مي شيم ! شايد هم واقعاً نمي خواهيم عوض بشيم ، آخه اين راهي هست كه خودمون واسه راحتي انتخاب كرديم و شيريني اون بدجوري به ما مزه كرده .
براي شما مثال نمي زنم چه خواب هايي . فقط كافيه يك روز صبح كه از خواب پا شديد ، يكم چشماتون رو بماليد و دقت كنيد براي راحتي خودمون تا شب چند بار چشمامون رو به روي واقعيت ها مي بنديم و دم نمي زنيم .
كاش تلاش كنيم روي بعضي كلمات يه خط گنده بكشيم .
 خط قرمزي روي "بي خيالي" ، "به ما چه" ،" بگذريم" ، "هميني كه هست " ، " همه اينطورن" و ... و از مسائل دور و برمون به سادگي نگذريم ، شايد دنياي خود و ديگران رو زيباتر كنيم و شايد ...

اگر تازه با وبلاگ اندیشه های یک مرد آشنا شدید دعوت می کنم سایر مطالب رو هم بخونید.

   + محمد نیک اندیش ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٧
    پيام هاي ديگران ()