اندیشه های یک مرد

اندیشه های نیک یک مرد ایرانی

ما بدجوري گم شده ايم ، بدجوري !

يك لحظه تامل كنيد ، فقط يك لحظه !
تا حالا جلوي آيينه قدم زديد و به خودمون نگاه كرديد ؟ خودتون رو مي شناسيم ؟ چقدر با خودمون صاف و صادق بوديم ؟ چقدر خودمون رو توجيه نكرديم ؟ و اصلا چقدر خودمون رو دوست داشتيم ؟ و ملاك دوست داشتن چي هست ؟ و با دوست داشتن به كجا مي خواهيم برسيم . خير و صلاحمون رو مي دونيم ؟ آيا اينكه از صح پا مي شيم و هر چي ازمون مي خوان انجام مي ديم به صلاحمونه ؟ اينكه حتما به دانشگاه بريم ؟ سر اين و اون كلاه بگذاريم ، دروغكي عاشق بشيم ، به هم دروغ بگيم ، همديگر رو مسخره كنيم و پشت سر اين و اون حرف بزنيم ، به هم تهمت بزنيم ، براي فقط يك لبخند جك بي ادبي تعريف كنيم ، استاد رو مسخره كنيم ، از شنيدن حرف حق و مواجهه با واقعيت فرار كنيم ، از حرفهاي آموزنده حالمون بهم بخوره ،  به هم لبخند هاي توخالي تحويل بديم ، تعارف دروغي كنيم ، ازدواج زوركي كنيم ،دماغ رو سر بالا كنيم، ماشين مدل بالا سوار بشيم ، موهامونو تيفوسي بزنيم ، فيلم هاي خصوصي پخش شده ديگران رو با لذت نگاه كنيم (به فكر نباشيم كه خودمون هم در چنين جو آلوده اي گرفتار مي شيم ) ، پارتي بازي كنيم ، كلاس بي خودي براي هم بگذاريم ، لباس تنگ بپوشيم ، با توجيهات ساده ارزشها رو زير سئوال ببريم و ...
آيا اين ها صلاح كارمون هستن ؟! هدفمون از اين كارها و بسياري كارهاي ديگه ،چيه ؟ تا حالا فكر كرديم براي چي زنده ايم ؟ براي اينكه پولدارترين باشيم ؟ خوش تيپ ترين ؟ باكلاس ترين ؟ باسوادترين ؟ معروف ترين ؟ خوش اندام ترين ؟ مخ زن ترين ؟ پست ترين ؟ بي حيا ترين ؟ جنايت كارترين ؟ عاشق ترين ؟ پاچه خوار ترين ؟ رياكارترين ؟ ... تا كي روز رو تا شب بي هدف سرگردون اين زندگي مي خواهيم بمونيم و آخرش كه چي ؟
بياييد فكر كنيم ... اگر خيچ كدوم اين ها نه ! چي پس ؟
يادمون رفته كي هستيم ، شايدم تا حالا برامون مهم نبوده كه بدونيم و يا اين مسئله رو مثل خيلي چيزهاي ديگه از ياد برديم.
مطمئنم از اين زاويه به زندگي نگاه نكرديم ، هيج وقت حساب خودمون رو بررسي نكرديم ! كاش كلاسي بود ما حسابداري خودمون رو ياد مي گرفتيم و براي حسابهايي كه هيچ وقت جور نيستن ، يه فكري مي كرديم !
وقتي ما نمي تونيم با خودمون صريح و بي پرده و بدون توجيهات آبكي حرف بزنيم ، خنده داره كه مدعي اصلاح جامعه باشيم .
چه خوبه اين بار وقتي به آيينه نگاه مي كنيم ، همه سعي خودمون رو در باز كردن چشمهامون كنيم و بعد از برداشتن نقاب مسخره مجهول بودن ، خودمون رو اول بشناسيم . كي هستيم (who I am ?) . كي هستيم كه اينقدر مشكل عاطفي داريم ؟ هميشه احساس تنهايي مي كنيم ؟ به سادگي باارزش ترين چيزها رو زير پا له مي كنيم و آيا چيز باارزشي هم داريم كه حفظش كنيم  ؟ (به عبارت ديگه در فرهنگستان ذهنمون روبروي كلمه ارزش چي نوشتيم ؟) .
چند لحظه، فقط چند لحظه فكر كنيم ، از كجا اومديم و به كجا مي ريم كه به راحتي فيلمون سر پيري ياد هندستون مي افته و تازه بعد از يك عمر زندگي شلوارمون رو به جاي تشكر از همسرمون دو تا مي كنيم ، از كجا اومديم و به كجا مي ريم كه به خاطر چند هزار تومان چرك كف دست ، حق رو نا حق مي كنيم ، عاطفه و احساسات ديگرون رو به مسخره مي گيريم ، ايكس پارتي مي تركونيم ، معتاد مي شيم ، مشروب مي خوريم ، براي هم كلاس مي گذاريم ، فداكاري مي كنيم ، رياكاري و ...
بياييم خودمون رو توجيه نكنيم ، با خودمون صادق باشيم ، شايد بتونيم يه ذره از خودي رو كه در كوچه پس كوچه هاي بي هويتي گم كرديم رو پيدا كنيم .
آخه مي دونيد چي شده ؟ ما بد جوري گم شديم ، بدجوري !

   + محمد نیک اندیش ; ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران ()