اندیشه های یک مرد

اندیشه های نیک یک مرد ایرانی

خواهی شوی رسوا ، همرنگ جماعت شو !

چقدر شبيه به هم شده ايم و چقدر دور ازهم. توي تقليد از خيلي كارها از هم سبقت مي گيريم اما دل هامون روز به روز از هم دور و دور تر مي‌شه . در پي رسيدن به كجا هستيم ، سئوال مجهول ذهن ماست ! هميشه از بچگي ، بيخ گوشمون خوندن « خواهي نشوي رسوا ، همرنگ جماعت شو » . اما تا حالا فكر كرديم ، كي اين جماعت رو مي سازه ؟ آخه اين جماعت هم از جايي مثل من و تو شروع شده. چرا اصلاً ما شروع كننده‌ي جماعتي نباشيم ؟ آيا همين كه از اول تا آخر عمر، همش به فكر همرنگ شدن باشيم ، رسوا نمي شيم ؟ و با اين روند مي خواهيم به كجا برسيم ؟
اين سئوال ها و خيلي سئوال هاي اساسي ديگه رو يا از خودمون نمي پرسيم و يا اگر هم پرسيديم بي اهميت از پاسخ دادن به جوابش طفره رفتيم و فقط دنبال تقليد از اين و اون هستيم . نمونه خيلي ملموسش تقليد از مدهاي رايجه ، مدهايي كه گاهي قيافه‌ي ما رو از حالت آدمي زادي خارج مي كنه و گاهي هم به ما رنگ تحجر مي‌ده ؛ فقط به اين دليل كه اين و اون مي كن براي به روز بود بايد فلان مدل باشيم و يا براي خوب بودن بايد اون تيپي باشيم ! چرا سعي نمي كنيم اونطوري باشيم كه خودمون تشخيص مي ديم .
نمي خوام به كسي يا گروهي برچسب بزنم ، يا مدهاي جديد رو زير سئوال ببرم ؛ نه ؛ مي خوام بگم براي ب.دن خودمون فكر كنيم كه دوست داريم چه طوري باشيم . از زندگي چه انتظاراتي داريم ، مي خواهيم به كجا برسيم . سليقه خودمون چي هست . چطوري راحت هستيم . از چه چيزهايي تنفر داريم و در يك كلام خودمون كي هستيم و همون باشيم . به جاي اينكه براي هويت دادن به خودمون دنبال رو ديگران و جماعت اطراف باشيم ، خودمون با انديشه هاي خودمون هويتمون رو بسازيم .
خيلي وقت ها از بس به ديگران نگاه مي كنيم و مي خواهيم مثل اون ها باشيم ، خيلي چيزهاي با ارزشي رو كه به ما تعلق داره رو هم از دست مي ديم و در خودمون گم مي شيم و اين هم رنگ بودن ما را پوچ و تهي مي كنه . در جامعه اي كه صداقت در اون مسخره ، رياكاري به معني زرنگي ، دروغ عادت روزانه ، عيبت نقل و گرمي مجالس ، حرف هاي ركيك و زشت شوخي هاي بامزه ! ، بي هويت بودن نشانه‌ي روشنفكر بودن و ... هرنگ بودن چيزي جز رسواييه ؟
گفته مي شه جمع اشتباه نمي كنه ! اصطلاحات قلمبه اي چون خرد جمعي ! اما همين جمع بارها و بارها اشتباه كرده . به راحتي با تظاهر گول خورده با شعار اسير احساسات شده ، در برابر ظلم سكوت كرده و درگير روزمرگي هاي زندگي بوده تا كلاهشون رو باد نبره ! و در نهايت در بي تفاوتي به هيچي رسيده ؛ پس چرا ما بايد همرنگ همچين جماعتي باشيم ؟
چرا به راحتي جبر جامعه رو بپذيريم. اگر اهل تفكر و تعقل باشيم و به دور از تعصب و جبهه گيري ، صفحات تاريخ رو ورق بزنيم . مي بينيم كه همين جمع چه خيانت هايي كه نادانسته به خودش نكرده! درسته كه من و تو جمع رو مي سازيم و با ما غريبه نيست . اما جمعي كه بدون پايه هاي فكري ، فقط در اون نقش خشت رو بازي كنيم ، نمي تونه جايگاه ما باشه و ما رو به رشد و تعالي نمي رسونه . بلكه از ما فرصت بودن رو هم مي گيره . صفحات تاريخ گواه اينه كه آدم هايي كه تحول آفرين بودن و ماندگار شدن، خودشون رو به رنگ جماعت در نياوردن. سعي كردن در ميان جماعت خودشون باشن و براي فرار از رسوايي زمانه ، رسواي تاريخ نشدن .
شتاب زندگي روزمره اين فرصت رو از ما گرفته كه با آرامش به خودمون و كارهايي كه انجام مي ديم فكر كنيم . بهتره تلاش بشه به جاي سياه لشكر بودن در فيلم هاي تكراري جماعت ، نقش اول يك زندگي باشيم كه خودمون كارگردان اون هستيم . از شخصيت خاصي نمي خوام اسم ببرم ، فقط كاقيه توي ذهنتون شخصيت هاي مهمي كه مي شناسيد رو مرور كنيد و يقين پيدا كنيد ؛ براي جلوگيري از رسوايي واقعي ، راهي جز اين نداريد كه همرنگ جماعت نشيم . و نون اين جمله معروف رو از « نشوي » پاك كنيم و بعد از تفكر به بودن خودمون ، براي ديگران زمزمه كنيم : « خواهي شوي رسوا ، همرنگ جماعت شو» !

   + محمد نیک اندیش ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢
    پيام هاي ديگران ()