اندیشه های یک مرد

اندیشه های نیک یک مرد ایرانی

صداقت مسخره !

قشنگ واژه اي بود صداقت ؛ دوران بچگي ؛ اون روزها كه مي خوانديم و مي گفتن : دروغ بزرگترين گناهه ، و قتي كه بابا با يك لبخند صميمي آب مي داد ، نان مي داد و كتاب درس كبري زير بارون خيس مي شد .
يادش بخير ، دروغگو دشمن خدا بود و از اينكه كاري كنيم كه خدا رو ناراحت كنبم ، دلهاي صافمون غصه دار مي شد. اما خوب اين حرفها مثل خيلي چيزها كمرنگ شدن ! ياد گرفتيم كم كم تو اين دنيا ، مصلحتي هم هست و چقدر قشنگ مي شد دروغ را با مصلحت آميخته كرد و ديگه دروغ مصلحتي زشت نبود و تازه بابا به خاطر نگفتن دروغ مصلحتي ما رو دعوا مي كرد و هيچ وقت جواب سئوالمون رو نگرفتيم كه مگه همين شما ها نبوديد كه مي گفتيد دروغ بده ؟ !.
زمونه عوض مي شد و در فرهنگ عامه به جاي واژه ناموزون و بي ريخت دروغ واژه محبوب و خوش آب و رنگ خالي بندي نشست و چه حالي مي داد با بچه ها وقتي خالي مي بستيم . از سركار گذاشتن همديگه تا دبير و استاد و... . بارها پيش مي اومد ، تازه توي خيلي از جمع ها ما رو به خاطر راست گفتن تحقير مي كردن . يه جورايي شبيه خيلي مسائل ديگه جبر جامعه قدرتشو به رخ ما مي كشيد و عجيب از اونا كه هنوز صادق بودن حال گيري مي كرد ! و به راستگويي رنگ ضد ارزش مي پاشيد .
اونجاش جالب بود كه با حرفهايي از جنس صداقت برچسب سادگي به ما مي زدن و راستگويي حماقتي مسخره شده بود. حتما شنيديد كه تخم مرغ دزد شتر دزد مي شه ؟ حالا حكايت ما شده بود تو چت روما ! ما كه فوقش يه خالي ساده مي بستيم كه آب از آب تكون نمي خورد حالا تمام وجودمون دروغ بود از سنمون گرفته تا عكس ، جنسيت ، شهر و خلاصه همه چيزمون دروغكي شده بود . حتي دورغكي عاشق همديگه مي شديم و توي دل حتي براي گور صداقت فاتحه هم نمي خونديم .
صداقتي رو كه با شوق تو بهار بچگي آبياري كره بوديم ، چه ساده اول جوني خزونش كرديم و يكي يكي برگهاش زرذ شده و زير پاهاي رهگذران فراموش شد .
اون شب خواستگاري رو بگو كه چه دروغ ها سر هم نكرديم تا بتونيم خانواده عروس را قانع كنيم كه همون شاهزاده سوار بر اسب سفيديم كه مي خواهيم دخترشون رو به قصر نور ببريم و چقدر بي تفاوت از تلخي برملاشدن دروغ ها گذشتيم . صحنه سياست رو هم كه ديگه نگو ، اونقدر پرشده كه مبدل به يك مرداب سياه و بد بو شده همون كه چشمه زلالي كه مرد مردستان براي صاف نگه داشتنش دست برادرش رو مي سوزوند و ما حالا با مصلحت هاي بي جا و حرف هاي توخالي ، دغل بازي و نيرنگ باتلاقش كرديم .
حالا ديگه از دوران بچگي خيلي گذشته ، شايد با دوزنگي و زير پا گذاشتن صداقت ، بابا به جاي نان كباب مي ده و كتاب كبري توي كتابخانه هاي مجلل خونه هامون هيچ آسيبي نمي بينه ؛ اما عجيبه كه صفايي نداره و دروغ همرنگ و همجسمون شده .
مطلب رو با طنزي تلخ تموم كنم : حكيمي مي گفت : مسلمون كسي هست كه دروغ نمي گه !
با تمام اين حرفها فکر نمی کنيد که چقدر صداقت مسخره شده ؟
حتما مطلب به من برچسب نزنيد و جبر جامعه رو نپذيريد رو از مطالب گذشته همين وبلاگ بخونيد و منتظر انديشه هاي متفاوت يك مرد باشيد !

   + محمد نیک اندیش ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱۳
    پيام هاي ديگران ()