صداقت مسخره !

قشنگ واژه اي بود صداقت ؛ دوران بچگي ؛ اون روزها كه مي خوانديم و مي گفتن : دروغ بزرگترين گناهه ، و قتي كه بابا با يك لبخند صميمي آب مي داد ، نان مي داد و كتاب درس كبري زير بارون خيس مي شد .
يادش بخير ، دروغگو دشمن خدا بود و از اينكه كاري كنيم كه خدا رو ناراحت كنبم ، دلهاي صافمون غصه دار مي شد. اما خوب اين حرفها مثل خيلي چيزها كمرنگ شدن ! ياد گرفتيم كم كم تو اين دنيا ، مصلحتي هم هست و چقدر قشنگ مي شد دروغ را با مصلحت آميخته كرد و ديگه دروغ مصلحتي زشت نبود و تازه بابا به خاطر نگفتن دروغ مصلحتي ما رو دعوا مي كرد و هيچ وقت جواب سئوالمون رو نگرفتيم كه مگه همين شما ها نبوديد كه مي گفتيد دروغ بده ؟ !.
زمونه عوض مي شد و در فرهنگ عامه به جاي واژه ناموزون و بي ريخت دروغ واژه محبوب و خوش آب و رنگ خالي بندي نشست و چه حالي مي داد با بچه ها وقتي خالي مي بستيم . از سركار گذاشتن همديگه تا دبير و استاد و... . بارها پيش مي اومد ، تازه توي خيلي از جمع ها ما رو به خاطر راست گفتن تحقير مي كردن . يه جورايي شبيه خيلي مسائل ديگه جبر جامعه قدرتشو به رخ ما مي كشيد و عجيب از اونا كه هنوز صادق بودن حال گيري مي كرد ! و به راستگويي رنگ ضد ارزش مي پاشيد .
اونجاش جالب بود كه با حرفهايي از جنس صداقت برچسب سادگي به ما مي زدن و راستگويي حماقتي مسخره شده بود. حتما شنيديد كه تخم مرغ دزد شتر دزد مي شه ؟ حالا حكايت ما شده بود تو چت روما ! ما كه فوقش يه خالي ساده مي بستيم كه آب از آب تكون نمي خورد حالا تمام وجودمون دروغ بود از سنمون گرفته تا عكس ، جنسيت ، شهر و خلاصه همه چيزمون دروغكي شده بود . حتي دورغكي عاشق همديگه مي شديم و توي دل حتي براي گور صداقت فاتحه هم نمي خونديم .
صداقتي رو كه با شوق تو بهار بچگي آبياري كره بوديم ، چه ساده اول جوني خزونش كرديم و يكي يكي برگهاش زرذ شده و زير پاهاي رهگذران فراموش شد .
اون شب خواستگاري رو بگو كه چه دروغ ها سر هم نكرديم تا بتونيم خانواده عروس را قانع كنيم كه همون شاهزاده سوار بر اسب سفيديم كه مي خواهيم دخترشون رو به قصر نور ببريم و چقدر بي تفاوت از تلخي برملاشدن دروغ ها گذشتيم . صحنه سياست رو هم كه ديگه نگو ، اونقدر پرشده كه مبدل به يك مرداب سياه و بد بو شده همون كه چشمه زلالي كه مرد مردستان براي صاف نگه داشتنش دست برادرش رو مي سوزوند و ما حالا با مصلحت هاي بي جا و حرف هاي توخالي ، دغل بازي و نيرنگ باتلاقش كرديم .
حالا ديگه از دوران بچگي خيلي گذشته ، شايد با دوزنگي و زير پا گذاشتن صداقت ، بابا به جاي نان كباب مي ده و كتاب كبري توي كتابخانه هاي مجلل خونه هامون هيچ آسيبي نمي بينه ؛ اما عجيبه كه صفايي نداره و دروغ همرنگ و همجسمون شده .
مطلب رو با طنزي تلخ تموم كنم : حكيمي مي گفت : مسلمون كسي هست كه دروغ نمي گه !
با تمام اين حرفها فکر نمی کنيد که چقدر صداقت مسخره شده ؟
حتما مطلب به من برچسب نزنيد و جبر جامعه رو نپذيريد رو از مطالب گذشته همين وبلاگ بخونيد و منتظر انديشه هاي متفاوت يك مرد باشيد !

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شینا

سلام...مرسی که اومدی....راستش منم با تبدل لينک موافقم....در اولين فرصت لينکتون ميکنم...بعدش چرا به روز نميشيد؟.....من بروز هستم و خوشحال ميشم باز هم بتونم پذيراتون باشم...يا حق!

رهگذر

صداقت مسخره ! ... حتماً بهش فکر میکنم ....

یک آشنای قدیمی

سلام //جنس نوشته هایتان نوین و دلچسب است //فقط یک سئوال** این همه تاخیر در نوشتن برای چیست؟!!!؟**موفق باشید ///یاعلی

Nahid Sadeghi

از اين موضوع تاثير گذار در يافتم كه هر كس اول بايد براي خودش و شخصيتش ارزش و احترام قايل باشد و بهاي به نظر منفي ديگران ندهد ، آري براستي كه وقتي كسي براي سادگي قلب و نيتمان تمسخره را پيش ميگيرد و لغت امل بودن را بر پيكرمان فرود مي آورد يك لحظه شايد حالمان از خودمان بهم بخورد اما وقتي از ديد آنها نگاه ميكنيم لرز بر انداممان مي افتد و از حقيقت وجود خودمان احساس شعف و شادي و سبكي ميكنيم. در جامعه كنوني اگر بخواهيم مطمئناً مي توانيم هنوز با راستي به جلو برويم. اقرار ميكنم كه كار بسيار سختي است اما بياييم اگر واقعاً مجبور به دروغ شويم اول ببينيم كه ارزش اين دورغ چقدر است و بعد اينكار را كنيم. بعد از آن براحتي و سادگي از كنار دروغمان نگذريم و اينقدر خود را سرزنش كنيم كه حداقل تا مدتها ديگر مبادرت به اين عمل بد نكنيم. زرنگي با حقه بازي فرق دارد همانطور سادگي با املي ما مي توانيم با زرنگ بازي و استفاده سالم از موقعيتمان در پيشرفت كاري خود اثر بگذاريم اما نا با حقه بازي وجدان كاري را زير سوال ببريم همانطور ديگر اينقدر امل نيستيم كه كسي بخواهد از سادگي و صداقت و پاكيمان سوء استفاده كند.

بانو

سلام.استواری نگاهتان به زندگی قابل تحسينه.می خواستم اگه اجازه بديد لينک وبلاگ شما روبذارم تو وبلاگم .به بانو هم سری بزنيد.

شهرخمون دزفول

سلام وبلاگ جالبی داريد عاليه منم يه وبلاگ دارم در مورد دزفوله اگه دوست داشتی خبر بده تبادل لينک کنيم يا علی

نرگس

هميشه خيلی حرفايی رو ميزنيم که واقعا از وجود خودمون نيستن .با دیدن یه حادثه ؛ شنیدن یه اتفاق ؛ خوندن یه مطلب؛ شاید يه کم اظهار ندامت ؛ بعدش يه کم تاسف و بعدش همه چيز فراموش ميشه . يعنی حتی به خودمون هم دروغ ميگيم. فک ميکنی چيزايی و که الان دارم مينويسم تا کی يادم ميمونه؟ همش عدم صداقت نیست. آخ که چقدر فراموشکار شديم....